تبليغاتX
در سایه کویر


در سایه کویر

خاطرت هست؟
می گفتم در قانون من
چه بدانی چه ندانی،
چه بخوانی چه نخوانی
وقتی خون به نقطه ی جوش می رسد،
... شعر می شود...

اما چند روزیست واژه ها خیال قافیه شدن ندارند!
شعر امشبم تنها یک کلمه است:

تــــو! تو سعید........

بیا حرف بزنیم.

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 21:56 توسط fatemeh| |

مادر عزيز در برابرت كويري تشنه هستم
ودر انتظار باران محبتت غنچه اي هستم در دستان گرم تو
كه با اشكهاي پاكت سيراب مي شوم .
در درياي بي كران چشمانت پاكي وعشق را ديده ام و مي خواهم
چون كبوتري سبكبال در پهنه اين آسمان پرواز نمايم .
و اكنون از تولد مهر صداي بلبلان ترانه ساز زمين است و
اين ترانه نوايي است كه قلب هاي آدميان را به تپش وا مي دارد.
پس مادر اي مهربان ترين پيوند ، هستي ام به عشق تو زنده است
و رأفتت و شهامتت در قلب انسانيت حك شده است.
و تو را اي ُدربينواي مرواريد خِرد
چگونه بايد در اين بُرهه از زمان نمايان ساخت
كه قصه شجاعت و ايمانت از تمام شمع ها فروزان تر است
روزت را همواره ارج مي نهم
و رايحه ايثار و محبتت را در جانم مي ستايم .

روزت مبارک مادر عزیزم

 

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 21:34 توسط fatemeh| |

چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم
تمبر و پاکت هم هست
و یک عالمه حرف....
کاش کسی جایی منتظرم بود ..........
چقدر دلم میخواهد بنویسم ولی کسی منتظرم نامه ام نیست.......

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 13:32 توسط fatemeh| |

بعضی وقتا سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرفی بزنی  ...
بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری  ...
گاه سکوت یه اعتراضه ، گاهی هم انتظار  ...
اما بیشتر وقتا سکوت ...
واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که توو وجودت داری ، توصیف کنه ...

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 20:44 توسط fatemeh| |

 آدم گاهی تهی می شود خالی می شود
دلش یک گوش می خواهد که فقط برایش حرف بزند غُر بزند
دلش می خواهد زیر دوش آب ریز ریز برای خودش اشک بریزد
دلش می خواهد زیر باران ساعت ها قدم بزند و خیس شود
دلش می خواهد برود ولی نرسد
دلش می خواهد فقط به صدای باران گوش دهد
دلش می خواهد ساعت ها بخار دهانش را نگاه کند
دلش می خواهد چشمانش را ببندد به هیچ چیز فکر نکند
دلش می خواهد....
دلش می خواهد....
دلش یه آغوش گرم و صمیمی می خواهد....
دل است دیگر
می خواهد.....

 

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 11:5 توسط fatemeh| |

با سکوت خیلی از مشکلها خودبه خود حل میشه
وقتی میخوای کسی ندونه که عاشقی
وقتی بخوای هیچکس نفهمه دلگیری
وقتی نخوای کسی بدونه ازش بدت میاد 
و حتی وقتی که داری تو تنهایی پرپر میزنی........
سکوت چقدر میتونه به آدم کمک کنه؟؟
وقتی به وقتش ازش استفاده کنیم
اما
خیلی وقتها
نباید سکوت کردوما سکوت میکنیم
مثل وقتی که آخرین فرصت 
برای گفتن دوست دارم را از دست میدیم

 

 

نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 15:35 توسط fatemeh| |

دلـــــــم تــــــنــــــگ شـــــــــده
برای عکس هایی که پاره کردم و سوزانـدمشان...
برای دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگر چیزی در آن نمی نویسم...
حـتـی برای آدمهای حسودی که دورو برم می چرخیدند و خـیـلـی دیـــرشناختمشان...!
برای بـی خـیـالــی و آرامشی که مدتهاست که دیگر ندارمش...
خنده هایی که دارم فراموششان می کنم...
...
و برای خودم که حالا دیگـر خیلی عوض شده ام !!!

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 21:56 توسط fatemeh| |

وقتی دو عاشق از هم جدا میشن دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن...                                         چون به قلب همدیگه زخم زدن...
نمیتونن دشمن همدیگه باشن.. چون زمانی عاشق بودن ...
تنها میتونن غریبترین آشنا برای همدیگه باشن..

 

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 15:27 توسط fatemeh| |

خیلی ساله که دیگه حتی قاصدکی پیدا نکردم.......
که آرزو هامو در گوشش بگم و بعد رهاش کنم
و...
و اون آروم آروم بره تو دل آسمون
بره پیش خدا
و آرزوهای منو به اون بگه
.
.
.
چقدر دلتنگ یک قاصدکم.......

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 15:35 توسط fatemeh| |

هرچقدر بيشتر ميخواهمت . . .
دورتر ميشوی . . .
. . . برگرد ! ! . . .
قول ميدهم ديگر دوستت نداشته باشم ! ...

                                                                          

نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 18:10 توسط fatemeh| |

Design By : Mihantheme